الفيض الكاشاني
102
عرفان مثنوى ( فارسى )
كفر و ايمان عاشق آن كبريا * مسّ و نقره بندهء آن كيميا روز ، موسى پيش حق نالان شده * نيمهشب فرعون هم گريان شده كين چه غل « 1 » است اى خدا بر گردنم * ورنه غل « 2 » باشد كه گويد من منم زانكه موسى را تو مه منوّر كردهاى * تو مرا هم زان مكدّر كردهاى خواجه تاشانيم اما تيشهات * مىشكافد شاخ را در بيشهات شاخ را بر تيشه دستى هست نى * هيچ شاخ از دست تيشه جست نى ؟ حق آن قدرت كه آن تيشه تو راست * از كرم كن اين كجىها را تو راست باز با خود گفته فرعون اى عجب * من نه دريا ربّنا ام جمله شب در نهان خاكى و موزون مىشوم * چون به موسى مىرسم خون مىشوم نه كه قلب و قالبم در حكم اوست * لحظهاى مغزم كند يك لحظه پوست سبز گردم چونكه گويد كشت باش * زرد كردم چونكه گويد زشت باش لحظهء ما هم كند يك دم سياه * خود چه باشد غير از اين كار إله پيش چوگانهاى حكم كن فكان * مىدوم اندر مكان و لا مكان چونكه بىرنگى اسير رنگ شد * موسيى با موسيى در جنگ شد چون به بىرنگى رسى كان داشتى * موسى و فرعون دارند آشتى پس ز دفع خاطر اهل كمال * جان فرعونان بماند اندر ضلال پس ز دفع اين جهان و آن جهان * ماندهاند اين بىرهان بىاين و آن سركشى از بندگان ذو الجلال * دان كه دارند از وجود تو ملال كهربا دارند چون پيدا كنند * گاه هستى تو را شيدا كنند
--> ( 1 ) - غل : بند و زنجير آهنين . ( 2 ) - غل : غش ، آميختگى پست با گرانبها ، كينه .